داستان از صادق چوبک

داستان از صادق چوبک - جوک,اس ام اس جدید,دانلود آهنگ,دانلود فیلم

ساعت تاچ اسکرین آکوا AQUA
.
ساعت تاچ اسکرین آکوا تمام لمسی
.
قیمت استثنایی : فقط 35000 تومان
.
ساعت طرح استورم STORM
.
ساعت طرح استورم STORM
.
قیمت استثنایی : فقط 22000 تومان
.
ساعت CK مشکی
.
ساعت CK مشکی
.
قیمت استثنایی : فقط 8500 تومان
.
ساعت CK سفید
.
ساعت CK سفید
.
قیمت استثنایی : فقط 8500 تومان
.
ساعت سامورایی ال ای دی قرمز
.
ساعت سامورایی led آبی
.
قیمت استثنایی:فقط 15000 تومان
.
ساعت بدون عقربه گوچی GUCCI
.
ساعت بدون عقربه گوچی Gucci
.
قیمت استثنایی : فقط 8000 تومان
.
ساعت ال ای دی آدیداس ، LED ADIDAS
.
ساعت LED آدیداس
.
 قیمت استثنایی : فقط 9000 تومان
.
ساعت کنترلی کارن
.
ساعت کنترلی کارن
.
 قیمت استثنایی : فقط 11000تومان
.
ساعت سامورایی LED آبی
.
ساعت سامورایی آینه ای
.
 قیمت استثنایی:فقط 15500تومان
.
ساعت سامورایی ال ای دی قرمز
.
ساعت سامورایی led قرمز
.
قیمت استثنایی:فقط 15000 تومان
.
 
محصولات پرفروش هفته

مشتریان گرامی پایین بودن قیمت محصولات در این سایت دلیل بر پایین بودن کیفیت نیست

تمامی محصولات دارای گارانتی میباشند لذا آسوده خاطر خرید نمایید

محصولات فروشگاه در بسته بندی اختصاصی و کاملا ضد ضربه بسته بندی میشوند و شامل بیمه میباشند

ما سود بیشتر را در فروش بیشتر میدانیم نه در قیمت بیشتر

.

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

دستگاه گیرنده تلویزیون دیجیتال DVB-T

15 کانال داخلی و ماهواره ای را در جیب خود داشته باشید !!!

خرید پستی گیرنده تلویزیون دیجیتال DVB T مخصوص کامپیوتر و لپ تاپ

کوچکترین دستگاه تلویزیون دیجیتال

با کيفيــت بســیار بالا با تــصـــویر HD

دارای آنتن کوچک قابل حمل و بدون نیاز به اینترنت

27 کانال رادیویی و تلویزیونی را با کیفیت DVD با خود حمل کنید!

با یک کـلیک برنامه مورد عـلاقه خود را ضـبط نمایید ...

 تامین برق مورد نیاز از پورت usb، بدون نیاز به آداپتور خارجی

 اعمال افکت های دلخواه صدا بر روی برنامه های در حال پخش

 دارای ریموت کنترل

 تبدیل آنتن هوایی برای دریافت تصاویر با کیفیت بهتر

>> دارای گارانتی تعویض <<

قیمت استثنایی و با تخفیف : فقط 34000 تومان

برای خرید و سفارش این محصول بر روی آیکن زیر کلیک نمایید :

خرید پستی

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

http://www.persianroz.com/wp-content/uploads/2012/02/hans-ps2.jpg

هندزفری تغییر صدای موبایل

هندزفری تبدیل صدای زن به مرد و مرد به زن در هنگام صحبت با گوشی موبایل

حتی خودتان هم از تغییر صدای خود شگفت زده خواهید شد دیگران که جای خود دارند

مسئولیت هرگونه استفاده و سو استفاده از این محصول با خریدار می باشد

قیمت استثنایی : فقط 11000 تومان

برای خرید هندزفری جادویی تغییر صدا بر روی فیش مدل گوشی خود کلیک کنید :

http://www.persianroz.com/wp-content/uploads/2012/01/sony.jpg http://www.persianroz.com/wp-content/uploads/2012/01/nokia.jpg

http://www.persianroz.com/wp-content/uploads/2012/01/nokia-riz.jpg http://www.persianroz.com/wp-content/uploads/2012/01/nokiadorosh.jpg

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

http://www.persianroz.com/wp-content/uploads/2012/02/13283743582.jpg

مجموعه عظیم آموزش تصويري بافتني 2012

با این محصول فوق العاده فقط در چند دقیقه به یك بافنده حرفه ای تبدیل شوید

آمـوزش كاملا تصویـری ، گام به گـام و بسیـار ســاده

دوبله فارسی ،به صورت تصویری قابل پخش در پلیر های خانگی و کامپیوتر مجموعه ای فوق العاده و متمایز از تمامی مجموعه های آموزش بافتنی که تاکنون دیده اید برای آنان که می خواهند به یک هندرمند واقعی تبدیل شوند

4 دی وی دی

قیمت ویژه فقط : 8.000 تومان

برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک نمایید . . .

خرید پستی

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

مــــدل كَـــت CAT 2012 کاملا اصلی

عینک فوق اسپرت با طراحی جدید

آخرین مدل ساخت شرکت ریبن ایتالیا

جنس لنز این عینک از شیشه ضد خش میباشد

از نظر پزشکی تائید شده میباشد

به صورت کاملا اصلی و با یووی 400

با استاندارد کامل جهانی

محافظت از چشم هارا در مقابل نور خورشید به خوبی انجام میدهد .

با کیفیتی بی نظیر

برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک نمایید . . .

قیمت ویژه : 29000 تومان

خرید پستی

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

پدیده ای بی نظیر برای ترک سیگار در کوتاهترین زمان ممکن!

100 درصد تضمینی و دارای یک سال گارانتی تعویض

بهترین هدیه برای کسی که دوستش دارید

قیمت ویژه فقط 22000 تومان

پدیده ای بی نظیر برای ترک سیگار در کوتاهترین زمان ممکن !

۱۰۰ درصد تضمینی…

برای مشاهده توضیحات بیشتر اینجا را کلیک کنید . . .

http://www.persianroz.com/wp-content/uploads/2012/02/buyic1.gif

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

شامپو رفع سفیدی مو

شامپو رفع سفیدی مو در چند دقیقه

» برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا را کلیک کنید . . .

قیمت استثنایی : فقط 4900 تومان

خرید پستي ماسك كوچك كننده بيني

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

خريد ماسك كوچك كننده بيني

ماسك جادویی چندكاره مخصوص بینی

بهترين محصول در زمينه از بین برنده جوشهاي بینی

بيني شفاف و شاداب داشته باشید

محصول برگزيده و پرفروش آرايشي بهداشتي در کره جنوبي

با تخفيف ويژه ... فقط 9,200 تومان

برای مشاهده تصاویر و توضیحات بیشتر اینجا را کلیک نمایید . . .

خريد پستي ماسك كوچك كننده بيني

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

ساعت بدون عقربه و مدرن Gucci

یک مدل فوق العاده مناسب برای دختران و پسران امروزی

قیمت استثنایی : فقط 8000 تومان

براي ديدن عكس و توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

http://www.persianroz.com/wp-content/uploads/2012/02/buyic1.gif

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

چسب چسب کف پا

پد از بین بردن سموم بدن ( چسب کف پا جهت بیرون کشیدن سموم بدن )

برای مشاهده تصاویر و توضیحات بیشتر اینجا را کلیک نمایید . . .

قیمت استثنایی : فقط 14500 تومان

buy

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

اگر ميخواهيد هميشه سفره مهمانيهاي خود را جزو بهترينها کنيد

اين مجموعه آموزشي را به شما توصيه ميکنيم

سليقه خود را چندين برابر کنيد

در ميهماني همه را شگفت زده و انگشت به دهان کنيد

ايا ميدانيد سفره ارايي و تزيين غذا اشتها را چندين برابر مي کند

در مجالس و ميهماني ها بدرخشيد

قيمت استثنايي فقط : 4000 تومان

» براي مشاهده توضيحات و تصاوير بيشتر اينجا را کليک کنيد . . .

خريد پستي

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

ميز خنک کننده لپ تاپ 2011, پايه نگهدارنده و خنک کننده لپ تاپ, ميز خنک کننده لپ تاپ, پايه نگهدارنده و خنک کننده لپ تاپ

خريد پستي پايه و ميز خنک کننده و نگه دارنده لپ تاپ محصول سال 2011

» براي مشاهده توضيحات بيشتر اينجا را کليک کنيد . . .

قيمت فقط و فقط : 9500 تومان

خريد پستي

داستان از صادق چوبک

صادق چوبک و داستان واقعی از زبان خودش

بعد از ظهر آخر پاییز

آفتاب بی‌گرمی و بخار بعد از ظهر پاییز بطور مایل از پشت شیشه‌های در، روی میز و نیمکت‌های زرد رنگ خط‌‌مخالی کلاس و لباس‌های خشن خاکستری شاگردها می‌تابید و حتی عرضه آن را نداشت که از سوز باد سردی که تک‌وتوک برگ‌های زغفرانی چنارهای خیابان و باغ بزرگ همسایه را از گل درخت می‌کند و در هوا پخش و پرا می‌کرد، اندکی بکاهد.

شاگردها به صورت ترس آلود و کتک خورده شق و رق، ردیف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می‌کردند. ساختمان قیافه‌ها ناتمام بود و مثل این بود که هنوز دست‌کاری خالق را لازم داشتند تا تمام بشوند و مثل قیافه پدران‌شان گردند. یقیناً پیکر آن‌ها را مجسمه‌ساز ماهری ساخته بود اجازه نمی‌داد که کسی آن‌ها را از کارگاه او بیرون ببرد و به معرض تماشای مردم بگذارد. چون که از همه چیز گذشته بی‌مهارتی او را می‌رساند و برایش بدنامی داشت. مثل این بود که باید جای دماغ‌ها عوض می‌شد و یا در صورت‌ها خطوطی احداث می‌گردید. نگاه‌ها گنگ و بی‌نور بود. بیشتر به توله سگ شبیه بودند تا به آدمی‌زاد. یک چیزهایی در قیافه آن‌ها کم بود.

سه ردیف میز از آخر کلاس خالی بود و روی‌شان خاک گچ و گرد نشسته بود. یک نقشه ایران و یک عکس رنگی اسکلت آدمی‌زاد با استخوان‌های بدقواره و یغور که دندان‌هایش کیپ روی هم خوابیده بود و چشم هایش مثل دو حلقه چاه بی‌انتها توی کاسه سرش سیاهی می‌زد، در این طرف و آن طرف تخته سیاه زهوار دررفته‌ای که شاگردها روش می‌نوشتند آویزان بود. مقداری کاغذ مچاله شده و مشتی گچ و یک تخته پاک‌کن که نمدش از تخته ور آمده و به مویی بند بود، گوشه کلاس بغل صندوق لبه کوتاهی که پر از خرده کاغذ بود ریخته بود. یک عکس که شبیه به عکس آدمی‌زاد بود با دماغ گنده و سبیل سفید و چشمان شرربار بی‌عاطفه با سردوشی‌های ملیله و سینه پر از مدال و نشان‌هایی که ظاهراً خودش بخودش داده بود مثل الولک سر جالیز بالای تخته توی قاب عکس خودش نشسته بود و به شاگردها ماه‌رخ میرفت.

میز معلم از میزهای دیگر بلندتر بود. رویش یک دفتر بزرگ حاضر وغایب که اسم شاگردها تویش نوشته شده بود و یک لیوان بلور روسی که دوتا شاخه گل نرگسی از حال رفته و مردنی تویش بود دیده می‌شد و یک دوات شیشه‌ای هم آن رو بود. یک بخاری زغال سنگی با سیخ و خاک انداز و انبر گوشه اتاق دود می‌کرد. این جا کلاس سوم بود.

معلم درس می‌داد و هم‌چنان‌که یک خطکش  پُر لک و پیس لب پریده لای انگشتانش می‌چرخاند ناگهان آن را میان شست و کف دستش نگاه داشت و کف هردو دست را برابر صورتش گرفت و با قرائت گفت.

در رکعت دوم پس از خوانده حمد و سوره دو کف دست را برابر صورت نگاه می‌داریم و این دعا را می‌خوانیم: “ربنا آتنا فی الدنیا حسنة.” و این عمل را بهش می‌گویند قنوت. به غیر از این باز هم دعاهای دیگه هس که مردم می‌خونن، یکیش هم اینه. “ ربنا اغفرلنا ذبوبنا و اسرفنا فی امر ناوثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین.” اما شما نمی‌خواد این رو یاد بگیرین. همون که تو کتاب‌تون نوشته یاد بگیرین کافیه. بعد به قرار رکعت اول رکوع و سجود …”

اما ناگهان حرفش را برید و همان طور که دست‌هایش را برابر صورتش گرفته بود مثل مجسمه خشکش زد. لحظه‌ای دریده و پر خشم بجایی که اصغر سپوریان نشسته بود خیره شد. اصغر تو کوچه نگاه می‌کرد و متوجه نگاه خشم‌ناک معلم نبود. اما سکوت کلاس و قطع شدن درس معلم که تو گوشش صدا می‌کرد او را بخودش آورد. ناگهان صورتش را به تندی از کوچه تو کلاس برگردانید، دید شاگردها بطرف او نگاه می‌کنند. تمام آن‌ها با چشمان وحشت‌زده و نگاه‌های سرزنش آمیز بطرف او خیره شده بودند.

معلم به آهستگی دست‌هایش را از برابر صورتش پایین انداخت و خطکش را بدون کمک دست یک‌دیگر از لای انگشتانش بیرون آورد و محکم میان کف دستش گرفت و با صدای خشک فریاد زد.

“آهای سپوریان گوساله! آهای تخم سگ! حواست کجا بود؟ کجارو سیر می‌کردی؟ من اینارو واسه ی تو می‌گم که فردا که روز امتحانه مثل خرلنگ تو گل نمونی. خاک برسرگردن خَر. خودش می‌بینه که من دارم واسش یاسین می‌خونم، اون داره تو کوچه نیگاه می‌کنه. تو کوچه چی بود که از کلام خدا بالاتر بود؟ به نظرم فیل هوا می‌کردن، آره؟ ریخت‌شو ببین مثل کنّاسا می‌مونه. امسال خوب رفتی کلاس چهارم. آره  تو بمیری، فردا میای این جلو یه نماز از سر تا ته می‌خونی،  اگه یک کلمه شو پس و پیش بگی ناخوناتو می‌گیرم.”

خط کش را قایم و تهدید آمیز تو هوا به طرف اصغر تکان میداد. مثل این که داشت هوا را کتک می‌زد. چشمانش از زور خشم پشت عینک‌های ذره بینی‌اش مثل چشمان خروس گرد و سرخ شده بود و ظالمانه برق می‌زد. چروک‌های صورت و پیشانیش موج می‌خورد.

اما خوب که به صورت اصغر نگاه کرد ناگهان دلش برای او سوخت. به نظر می‌رسید که اصفر از تمام بچه‌های دبستان بدبخت‌تر و بیچاره‌تر است. یادش آمد که مادر اصغر  تو خانه‌ها رخت‌شویی می‌کرد. خودش، اصغر و دو تا دختر کوچک دیگر را نان می‌داد و یادش آمد که چند روز بعد از اینکه اصغر رفته بود کلاس سوم، ظهر همان روز که شاگردها را مرخص کرده بود می‌خواست برود خانه، دم در مدرسه یک زن چادرنمازی که همچو سن و سال زیادی هم نداشت جلو او را گرفته و گفته بود:

“آقا قربونت برم،  این اصغر بچیه من بابا نداره. یه ماه پیش وختی که باباش تو خیابون جارو می‌کرد رفت زیر اتول عمرشو داد بشما. بازی گوشه، بچه‌اس. تصدّق سرتون یه کاری بکنین که درس خون بشه، ثواب داره. من خودم چیزی ندارم که بدم اما هر جوری بگین کلفتیتونو می کنم. واسه تون رخت می‌شورم. اینو یه کاریش کنین که درس خودن بشه. هر وخت فضولی کرد یا درسش روونش نبود کتکش بزنین که ناخوناش بریزه. این غلام شماس منم کنیز شما هسم، خودش از شما خیلی راضیه. همین شما یه کاری بفرمایین که این یه کوره سواد بهم بزنه.”

سپس خم شده بود پای او را بوسیده بود. حالا هم که به اصغر نگاه می‌کرد تمام این چیزهایی را که مادرش به او گفته بود به یادش آمده بود و دلش بحال او سوخته بود.

کلاس خفه شد، آن همهمه کشیده و یک‌نواختی که همیشه بچه مدرسه‌ها سر کلاس به مسئولیت یک‌دیگر راه می‌اندازند بریده شد. هر یک از شاگردها سعی می‌کرد صورتی بی تقصیر و حق بجانب بخود بگیرد. نفس از کسی بیرون نمی آمد.

اصغر سخت تکان خورد. دلش تاپ تاپ می‌کرد و بیخ گلو و سر زبانش تلخ شده بود. تمام شاگردها و کلاس دور سرش چرخ می‌خورد. فورا” پیش خودش خیال کرد: همین حال می‌زنه. خدایا! آن وقت شرمنده و ترسان سرش را انداخت پایین و دست‌های یخ کرده جوهریش را محکم تو هم فشار داد.

باز فریاد معلم بلند شد!

“اگه یک بار دیگه ببینم حواست به درس نیس همچنین می‌زنم تو سرت که مخت از دماغت بِجه بیرون، جونور گردن خرد!”

همانطور که سرش پایین بود حس کرد که تمام بچه‌ها به او نگاه می‌کنند، مخصوصاً فریدون که خیلی هم با او بد بود. از بالای چشم نگاه کرد دید فریدون بدون ترس از معلم خیلی خودمونی تمام تنه روی نیمکت جلو چرخیده و چشمان درشت خوشگلش را که مژههای تک تکش روی پوست سفید صورتش گردی از سایه انداخته بود به صورت او دوخته و چپ چپ نگاهش می‌کرد و تا چشماش توی چشمای اصغر افتاد زبانش را از دهنش بیرون آورد و ابروهاش را بالا برد و چشم‌هاش روچپ کرد و به او دهن کجی کرد و زود برگشت و جلوش را نگاه کرد.

اصغر دلش بدرد آمد. اما هیچ کاری نمی‌توانست بکند. فریدون گل سرسبد کلاس بود. از تمام شاگردها آن دبستان مشخص‌تر بود. با اتومبیل به مدرسه می‌آمد و با اتومبیل برمی‌گشت. صبحها موقع تنفس دوم نوکرشان یک شیشه شربت که سر قلنبه لاستیکی داشت برای او می‌آورد و او شربت‌ها را میخورد و به رفقایش هم می‌داد. معلم هیچ وقت با او دعوا نمی‌کرد. پوست بدنش خیلی سفید بود و دست‌هایش همیشه پاک و پاکیزه بود و هیچوقت زیر ناخن‌های از چرک سیاه نبود. اجازه مخصوص از مدیر داشت که سرش را از ته نزند و همیشه یک قدری موی طلایی به نرمی ابریشم روی سرش افشان بود. این‌ها چیزهایی بود که فریدون از اصغر زیادی داشت و هر یک از آن‌ها ترس و پستی ریشه‌داری در او بوجود آورده بود.

اصغر پیش خودش خیال می‌کرد:

اگه راس می‌گی یه چیزی به این فریدون بگو، اونا داره بمن دهن کجی می‌کنه. همه دیدن که دهن کجی کرد. مگه من اونو چیکارش کردم. ای خدا کاشکی من به جای این فریدون بودم اون که آقا معلم می‌ره خونشون بهش درس می‌ده و تو اتولشون سوار می‌شه. شیرین پلوی چرب با خرما و مغز بادوم می‌خوره. مثه اونی که اونروز ننه جونم تو دس‌مالش کرده بود و آورد خوردیم که یه گردن مرغم توش بود. از اون خورش قورمه سبزی یای چرب که اون شبی که خونه‌ی اون تاجره که زنش مرده بود خرج می‌داد خوردیم. که پنج نفر پنج نفر آجانا مارو کف حیاط لب باغچه نشوندن و سینی‌ی گنده توش پلو خورش ریختن آوردن که من و ننه جونم و یه قرآن خون و یه درویش و دو تا کور با هم دور یه سینی نشسته بودیم و قرآن خونه می‌خواس منو پاشونه و به آجانه می‌گفت ما شش نفریم و این پسره زیادیه. انوخت کورا هم داد می‌زدن که مارو پهلو چش دارا ننشونین ما عاجزیم مارو پهلو عاجزا بنشونین و وختیم خوردیم ننه جونم یواشکی پا شد رفت خونه بادیه شو  ورداشت آورد که آجانا باهاش دعوا کردن و کتکش زدن و دس منم لای در کوچه موند تا آخرش بادیه رو نصفه کردن بردیم خونه، فرداش جای ناهار خوردیم یه قلم پر مغزم توش بود به چه گندگی که ننه جونم رو نون تکون داد آسیه و زهرا خوردن، منم باقی شو با میخ درآوردم و خوردم.

و بعد از سجده دوم می‌نشینند و تشهد می‌خوانند. تشهد یعنی که آدم ایمان و یگانگی‌شو به خدا و رسولش تجدید میکنه تشهد این است: “اشهد ان الاله الاالله وحده لاشریک له” بعدم که اومدیم خونه رفتیم قلعه‌ بازی کردیم شب ماه بود تابستون چه خوبه گور پدر مدرسه هم کردن. چقده پای کوره‌ها لیس پس لیس بازی کردیم. قاب بازی کردیم “و اشهد ان محمدا عبده و رسوله”.  اون روز چقده علی یه چش سپلشک آورد، همش یه خر و دو بوک آورد، همش یه خر و دو جیک آورد. چقدر بز آورد. چقده مش رسول سربه سرش گذاشت. کاشکی حالام می شد بریم واسه ی خودمون بازی کنیم. “اللهم صل علی محمد و آل محمد” و بریم رو دس علی مظلوم و تقی سگ دس نیگا کنیم. مثه ان روز اونا کلون می‌خونن. اسکناسای درشت درشت جلو هم می‌اندازن. تابستون چه خوبه، چقدر با مش رسول رفتیم شابدول لزیم پشت ابن بابوی. “و پس از تشهد برمی‌خیزند و رکعت سوم را شروع می‌کنند”. تو اون برج گندهه تو باغ سراج الملک نون و کباب با ماس خوردیم با مش رسول. چرا مردم می‌گن بده؟ چرا هر وخت تقی منو می‌بینه سرکوفتم می‌ده؟ مگه مش رسول منو چیکارم می‌کنه؟ ماچم می‌کنه. نازم می‌کشه. اونوخت بعدم عصری که تو ماشین دودی سوار می‌شیم  که بیاییم شهر پنج زارم بهم می‌ده. اگه این دفه دیگه تقی ازون حرفای بدبد بهم بزنه به مش رسول می‌گم خُردش بکنه. مش رسول از اون قلچماق‌تره. اون خمیرگیره شاگرد نونواس. به مش رسول میگم این دفعه که اومد واسه ی خونشون نون بخره معطلش بکنه از اون متلک‌های بدبد بارش بکنه. “و در رکعت سوم بجای حمد و سوره سه بار می‌گویند: سبحان الله و الحمد الله و لااله الاالله و الله اکبر” تا دیگه جرأت نکنه جلو سید عباس و رجب‌علی بگه رسول کوزه شو می‌ذاره لب سقا خونیه اصغر، که بچه‌ها هم هرهر بخندن، که اونوخت سید عماسم یه خرمالو از توجیبش در بیاره بگه اگه یه ماچ بهم بدی منم این خرمالو رو درسه بهت میدم. من نمی‌خوام. اگه بچه‌ها بفهمن. اگه فریدون بفهمه که مش رسول با من از اون کارا میکنه. کاشکی من دیگه مدرسه نیام. فردا مدرسه نمیام. من که بلد نیستم نماز بخونم. اونوخت فریدون بهم می‌خنده دهن کجی می‌کنه. من اون جلو خجالت می‌کشم پیش اینا واسم نماز بخونم. وختی که خواسم سرمو رو مهر بذارم، این جا که زمین لخته. صب که از خونه در میام کتابامو با خودم میارم میرم تو اون کوچه درازه که راه نداره پشت در اون خونه‌هه، با بچه‌ها شیر یا خط می‌زنم. گاسم بُردم، اما اگه رضا باشه اون می‌بره. خیلی سرش می‌شه. اون ‌وخت به مش رسول می‌گم بیاتش مدرسه به ناظم بگه اصغر ناخوش بوده نتونسته دیروز مدرسه بیاد. ننه جونم که نمی‌فهمه. رضا از او ناقلاهاس.

بعد انگشتش را کرد تو دماغش و آنجا را خاراند و یک گلوله مف خشکیده که بدیوار دماغش چسبیده بود با ناخنش بیرون آورد و دستش را برد زیر میز و آن گلوله سفت خشکیده را در میان انگشتانش مالید، اما ناگهان از دستش به زمین افتاد و حسرت آن به دلش ماند.

در این موقع دوباره بی اراده آهسته سرش را بطرف کوچه برگرداند و به آدم‌ها و درشکه ها و خرهایی که چیز بارشان بود و به لاشه گوشت‌هایی که از چنگک قصابی آویزان بود نگاه کرد. دلش می‌خواست او هم آزاد بود و مثل آن‌ها هر جا که دلش می‌خواست می‌رفت.

دم دکان قصابی یک زن نشسته بود و بقچه سفیدی جلوش بود و خودش را توی چادر نماز راه راهی پیچیده بود و دم دکان چندک زده بود. نگاه اصغر که به او افتاد همان جا ماند. به نظرش رسید که مادر درست شکل همین زن است. او هم یک چادر نماز راه راه مثل همین داشت. اما از بالا که او را دید فورا دلش برای مادرش سوخت. هیچ وقت مادرش را این طور از بالا ندیده بود. از بالا مادرش حقیرتر و کوچک‌تر آمد از آدم‌هایی که از نزدیک او رد می‌شدند و به او اعتنا نمی‌کردند؛ بدش می‌آمد. هیچ کس به آن زنی که شکل مادرش بود محل نمی‌گذاشت. “اگه فریدون بدونه که این زنی که دم دکون قصابی نشسته، ننه جونمه چی می‌گه؟ آقا معلم که ننه جونمو می‌شناسه. اون روز که دم مدرسه باهاش حرف زد، گاسم ننه جون منه، گاسم خودشه”.

ناگهان حس کرد که مزه دهنش عوض شد. مثل این که یک چیز زیادی از لای دندآن‌هایش بیرون زده بود دندان‌هایش را مکید یک تکه گوشت گندیده از لای آن‌ها بیرون افتاد. گوشت را میان دندان‌هایش له کرده و آن را مزه مزه کرد. مزه سیرابی گندیده و خون شور تازه میداد. یادش افتاد که پریشب سیرابی خورده بود. به یادش آمد که فردا شب هم نوبت سیرابی خوردن آن‌هاست. هفته‌ای دو شب سیرابی می‌خوردند.

باقی شبها نان و لبو می‌خوردند. وقتی که صدای سیرابی‌فروش بلند می‌شد مادرش پا می‌شد بادیه را برمی‌داشت و می‌رفت دم در کوچه. اصغر و آسیه و زهرا هم دنبالش می‌رفتند. سیرابی‌فروش دیگش را می‌گذاشت زمین و بعد سر دیگ که یک سینی مسی سفید بود برمی‌داشت، یک فانوس هم تو سینی بود از توی دیگ بخار زیادی می‌زد بیرون. سیرابیفروش با چاقو شیردان و شکمبه و جگر سفید را خرد می‌کرد و می‌ریخت توی بادیه، آخر سر هم رویَش آب چرک غلیظی می‌ریخت. آنوقت می‌بردند تو اتاق زیرکرسی با نان و سرکه می‌خوردند.

باز نگاهش به آن زنی که چندک زده بود و خودش را توی چادرنماز راهراه پیچیده بود و شکل مادرش بود افتاد. بعد به دکان میوه فروشی که پهلوی قصابی بود خیره شد. به خرمالوها و ازگیل ها نگاه کرد اما فوراً سرش را با ترس توی اتاق برگرداند. معلم داشت درس می‌داد. آنگاه رکوع و سجود بجا می‌آوردند و برمی‌خیزند و رکعت چهارم را مثل رکعت سوم انجام می‌دهند. دلش هُری ریخت تو. یادش آمد که فردا باید برود جلو شاگردها و یک نماز از سر تا ته بخواند. او  هیچ وقت نماز نخوانده بود. مادرش هم نماز نمی‌خواند . یک روز شنیده بود که مادرش به زن صاحبخانه گفته بود. “اگه می‌بینی نماز نمی‌خونم برای اینه که از سگ نجس ترم، از صب تا شوم دسّام تو شاش و گه‌های مردمه؛ اما عقیدم از همه پاک تره”.  بعد راجع به رکوع و سجود فکر کرد. دو تا شکل که اندازه شان به قدر هم بود و مثل دو تکه ابر بودند و شکل معینی نداشتند جلوش می‌رقصیدند. اینها رکوع و سجود بودند. پیش خودش یکی را رکوع و یکی را سجود خیال کرد. اما شکل ها فوراً از نظرش محو شدند. اونی که صدای عین داره اونه که آدم سرشو رو مهر می‌ذاره، اونی که سجوده آدم دساشو می‌ذاره و رو زانوهاش و دولا میشه. آن وقت باز یادش به مش رسول افتاد. پیش خودش خجالت کشید و تا گوش هایش سرخ شد. اونی که سجوده آدم دساشو می‌ذاره رو زانوهاش و دولا می‌شه.

یک جفت مگس که بهم چسبیده بودند جلوش رو میز افتادند. مدتی مانند دو کشتی گیر تو زورخانه دور هم چرخیدند و بعد یکی از آن‌ها سوا شد و پرید. آن یکی که ماند مدتی با پاهاش بال‌هایش را صاف و صوف کرد، بعد با دست‌هایش روی شاخک‌هایش کشید سایه‌اش دراز و بی‌قواره روی میز می‌رقصید و آن هم هر کاری که مگس می‌کرد می‌کرد. اصغر آهسته دستش را آورد روی میز ولی نگاهش به معلم بود. بعد آهسته دستش را جلو برد و چابک آن مگس را گرفت، مدتی دستش را همان طور که مشت کرده بود آنجا روی میز نگاه داشت، اما انگشتانش را بهم فشار میداد و می خواست مگس را بکشد. می‌خواست بداند که آن مگس در کجای مشتش قایم شده. انگشت هایش را قایم تو هم فشار داد، آن وقت دستش را از روی میز بلند کرد و گذاشت توی دامنش. بازهم انگشتانش را توی هم فشار داد، بعد آهسته انگشتانش را سست کرده و خرده خرده آن‌ها را از هم باز کرد که ناگهان مگس از توی دستش پرید و به هوا رفت.

انگشتانش درد گرفته بود. چند بار آن‌ها را باز و بسته کرد. باز تو کوچه نگاه کرد، اما آن زنی که خودش را توی چادرنماز راه راه پیچیده بود و دم دکان قصابی چندک زده بود، رفته بود. تو باغ بزرگ همسایه زنی داشت رخت‌هایی را که روی بند هوا داده بود جمع می‌کرد. از دودکش‌های عمارت دود بیرون می‌آمد. مردی که ریخت آشپزها را داشت و یک پیش‌بند ارمک جلوش آیزان بود از طرف عمارت آمد بطرف حوض. تو یک دستش کارد بلندی بود و با دست دیگرش پای دو مرغ را گرفته و آویزان‌شان کرده بود. دم حوض که رسید کارد را گذاشت لب پاشوره و سرمرغ‌ها را گرفت و بزور تپاند زیر آب. مرغ‌ها با ترس و شتاب سرهایشان را از توی آب بیرون آوردند و به این طرف و آن طرف تکان دادند. آن وقت آن‌ها را آورد لب باغچه کارد را هم آورد انداخت روی زمین، بعد پای هر دو مرغ را گذاشت زیر پای خودش که توی کفش سیاهی بود و کارد را از روی زمین برداشت و کشید روی گلوی یکی از آن‌ها، اما چون چندبار کشید و کارد نبرید، آن وقت کارد را گذاشت روی زمین و پرهای زیر گلوی آن مرغی را که می‌خواست سرش را ببرد با دست کند، بعد کارد را برداشت و سرش را گوش تا گوش برید و سرش را پرت کرد یکور و تنش را یکور. مرغ دومی را هم مثل مرغ اولی کشت.

هنوز اصغر گرم تماشای ورجه ورجه مرغ‌های کشته بود که حس کرد دوباره کلاس ساکت شد. دلش هُری ریخت تو و تاپ تاپ شروع به زدن کرد. سرش را به چابکی توی کلاس برگرداند. اما معلم به او نگاه نمی‌کرد و روش طرف دیگر بود. معلم دستمالش را توی دستش گرفته بود. دستمالش مچاله و کثیف بود. وسط آنرا باز کرد و یک فین گندهای تویش کرد و خیره توی آن به مف خودش نگاه کرد. بعد دوباره شروع به درس دادن کرد و این دفعه تو دماغی همان طور که تو دستمال به مُفش خیره  شده بود و چیزی در آن جست وجو میکرد و چشمانش چپ شده بود گفت:

“در این رکعت که آخر است بعد از سجده دوم می‌نشینند و تشهّد می‌خوانند آنگاه سلام می‌دهند و از نماز فراغت حاصل می‌کنند. سلام این است: “السلام علیکم و رحمه اللة و برکاته”.

محصولات پرفروش هفته
http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

ساعت مچی طرح CK

ویژه افراد خوش سلیقه

یک ساعت فوق العاده شیک و جدید

که جذابیت شما را چندین برابر می کند

بیمه ارسال و گارانتی تعویض و پشتیبانی

با قیمت استثنایی تا پایان ماه اسفند : 8500 تومان

براي مشاهده توضيحات بيشتر اينجا کليک کنيد...

قيمت : 8500 تومان

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

هدیه تولد / هدیه سالگرد ازدواج / هدیه آشنایی / هدیه ابراز علاقه و...

براي ديدن عكس و توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد

خريد پستي

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

دستبند پاور بالانس

با دستبند مغناطیسی پاور بالانس – Power Balance

تـعادل ، انعطاف پذیری ، قدرت ، تمرکز را بـه خـود هـدیـه دهـیـد

قیمت استثنایی : فقط 9500 تومان

برای مشاهده تصاویر و توضیحات بیشتر اینجا را کلیک کنید . . .

خريد پستي

http://www.jokblog.com/wp-content/uploads/2011/04/more1.gif

      به اشتراک گذاری این مطلب : Tweet this! StumbleUpon Digg This! Bookmark on Delicious Bookmark on Delicious Bookmark on Delicious Bookmark on Delicious Bookmark on Delicious Bookmark on Delicious

در باره ي "محمد" نويسنده ي اين مطلب
نوشته شده توسط :mohammad | تعداد مطالب : 7971مطلب





  صفر نظر براي نوشته ي "داستان از صادق چوبک" ارسال شده است!

__(Comments are closed.,'kubrick')

  
صفحه ي اصلي |

در گوگل محبوب میکنم
جهت حمایت از جوک بلاگ روی +1 کلیک کنید